5. مهر 1396 - 14:26
بیرجندرسا- محمود سورگی جانباز 60 درصدی اعصاب و روان و شیمیایی است که 38 سال از عمرش را با ترکش بزرگی که در سر دارد، زندگی می کند و تاکنون دو بار از امام رضا (ع) شفاعت گرفته است.

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی بیرجندرسا، متن زیر روایت « محمود سورگی» جانباز 60 درصدی اعصاب و روان و شیمیایی است.

یک ساعتی هست که میهمان ما شده. یک جانبازدلسوخته و دردمند! مهمانی که گاهی با اشک، گاهی با درد دل و گاهی با دلتنگی هایش سخت دلتنگمان می کند. اوایل که شروع کرد و از دردهایش برایم گفت داغ دلی سوخته و دلتنگ را با خود داشت. خود را محمود سورگی معرفی می کند اما در واقع یک قهرمان و دلداده و جانباز اعصاب و روان و شیمیایی ست که مدت هاست ازشرایط سختی که دارد، از ترکش هایی که جای جای بدن و سرش مزین شده اند وتک فرزندش که با داشتن مدرک لیسانس بیکار است، رنج می برد. با آه عمیقی که در سینه  داشت گفت: مسئولین فراموشم کردند اما خدا فراموشم نکرد.

اولین اعزام، اولین عملیات، اولین پیروزی

سال سوم دبیرستان بودم که جنگ اغاز شده بود. به دلیل علاقه زیادی که به جبهه داشتم و با اصرار زیاد در هشتم شهریورماه 62 به تیپ3 لشکر 77 که در 5 کیلومتری خرمشهر بود، مستقر شدم. از برادران بسیجی که در آنجا حضور داشتند شنیدم که بچه ها مدتی است که در حال استراحت هستند و قرار است به زودی به خط بروند. بعد از ده روز استراحت به اولین عملیات که خیبر بود، رفتم. از سمت جاده بصره وارد عمل شدیم و هدف پتروشیمی عراق بود. به همراه 27 سربازو اسلحه های اماده، سوار بر لانکروس شدیم. از آنجایی که مسیر رفت و امد رملی بود رانندگی بسیار حساس بود. رملی بودن مسیر باعث شد که ماشین لانکروس با 27 سرباز تصادف کند. سرم زیر فرمان ماشین بود و به کمرم نارنجک بسته بود. با سختی فراوان خود را بیرون کشیدم. نیروها در حالی که هرکدام به  طوری سطحی مجروح بودند انگیزه ی خود را برای عملیات از دست ندادند و با ماشین های عبوری خود را به خط رسانده و وارد عملیات شدیم که خوشبختانه موفقیت آمیز بود.

اسمم در لیست شهدا بود و خودم در بیمارستان!

سومین عملیاتی که در ان حضور داشتم و فرماندهی دسته را به عهده داشتم، عملیات کربلای 6 بود. این عملیات یکی از عملیات های حساسی بود که در سمت راست سومار و در ارتفاعی به نام "شتر میل" قرار داشت. مسیر در رودخانه ای  که با سیم های خاردار پر شده بود قرار داشت و برای شروع باید از رودخانه می گذشتیم. شب عملیات به عنوان فرمانده وارد رودخانه شدم. ناگهان نیروهای دشمن که کمین کرده بودند ما را به رگبار بستند. بدنم بر اثر ترکش های زیاد توان حرکت نداشت. چشمانم را گشودم خود را در بیمارستان یافتم این در حالی بود که اسمم در لیست شهدا رفته بود.

با ترکش بزرگی که در سرم است انس گرفته ام

7 ترکش به سرم خورده بود و دوماه در بیمارستان شریعتی خوابیده بودم.اکنون که سال هاست از جنگ می گذرد اما هنوز بدنم پر از ترکش است. همچنین ترکش بزرگی در سرم وجود دارد که اگرچه اذیم می کند اما با آن انس گرفته ام. هنوز اثرات گاز شیمیایی در بدنم است و اگر قرص اعصاب و روان مصرف نکنم قادر به ادامه زندگی نیستم.

دو مرتبه از امام رضا شفا گرفته ام

به دلیل اینکه درعملیات کربلای 6 به شدت مجروح شده بودم مرتب مسکن های قوی مصرف می کردم و مرا به تخت بیمارستان بسته بودند. به شدت درد می کشیدم. مادرم برای خواندن نماز از اتاق بیرون رفت. با صدایی بغض کرده به مادرم گفتم:«مادر جان برای من هم چند رکعت نماز بخوانید». در عالم خودم بودم . ناگهان نوری از پنجره وارد اتاقم شد. از شدت درد نمی دانستم چه می گویم. همانطور که به نور نگاه می کردم گفتم:«فردا به آلمان می روم. سرم، دست ها و پاهایم را قطع خواهند کرد» در ناباوری زیاد دیدم که نور بامن حرف میزند و گفت:«تو خوب خواهی شد و به هیچ جا هم نمی روی» . با چشمانی پر از اشک گفتم: «مگر امام رضا شفایم دهد» . با پرسیدن «امام رضا رو دوس داری؟» دستش را به پشت سرم کشید و دردهایم را التیام بخشید.

بعد از مرخص شدن نیمه راست بدنم فلج بود که اینبار هم امام رضا شفایم داد.

مسئولین فراموشم کردند اما خدا فراموشم نکرد

وی در حالی که سعی می کند بغض مردانه و اشک هایش را از نگاهم مخفی کند می گوید: همه می گویند جانباز است و رفاه زندگی اش تامین می شود... جانباز است و فرزندش دغدغه کار ندارد... جانباز است و هزاران امتیاز دارد اما نمی دانند من فقط  به اسم جانباز هستم. جانبازی که در آتش بیکاری تنها فرزندش می سوزد. جانبازی که تا چند وقت پیش حتی درصد جانبازی اش یک درصد و اسمش به جای محمود ، محمد بود!!!

این جانباز دلسوخته می افزاید: من برای اجر دنیوی به جبهه نرفتم و هم اکنون اگر چه مسئولین فراموشم کردند اما خدا فراموشم نکرد.

در اینجا این سوال پیش می آید که مسئولانی که متولی رسیدگی به امور ایثارگران هستند چگونه این رنج و درد را برای خانواده ای دردمند تاب می آورند ؟! که به نقل از تمامی خانواده های جانبازان بخصوص اعصاب و روان، این عارضه سقف درصد ندارد و باید بیشترین شرایط رسیدگی برای ایشان فراهم گردد اما … می بینیم اینگونه غریبانه روز و شب طی می کنند و ما به عنوان مدعیان ترویج فرهنگ ایثار و شهادت و بنیاد شهید به عنوان متولی این خانواده ها تنها نظاره کننده این شرایط هستیم!!!… آیا اینگونه پاس می داریم فداکاری ها و ایثار قهرمانان این سرزمین را ؟

نظرات کاربران